برگشتم بگم که.........

هوالحق


می خوام بگم ای عاشقان بسم الله
اگه هستین و می خواین که این وبلاگ
باز هم مثل گذشته خلوتگاه
شما عاشقان باشه
خرجش یه لطف و دلگرمی
واسه منه طبیب هستش
که بانظراتتون
این دلگرمی رو به من میدین
که من هم واسه شما بنویسم
بعد از دو ماه برگشتم حالا
بسته به همت شماست که نظر بدین
من هم بنویسم
شما رو به حضرت عشق می سپارم

یــــــــــاحـــــــــــق

+ نوشته شده در سه شنبه 21 آذر1385ساعت 4:11 بعد از ظهر  توسط طبیب
|
+ نوشته شده در سه شنبه 21 آذر1385ساعت 3:50 بعد از ظهر  توسط طبیب
|
+ نوشته شده در سه شنبه 21 آذر1385ساعت 3:47 بعد از ظهر  توسط طبیب
|
زندگی
زندگي فاصله چشم تو تا چشم من است
تا مرا مي نگري ، مي روم تا بسرايم غزلي ديگر را ،
غزلي از شب عشق ، غزلي از دل يك بلبل مست
كه به اندازه خورشيد تمنا گرم است
و من و تو از همين فاصله ها رنگ شديم
در پس پنجره شبرنگ شديم
من تمناي تو را زار زدم
آسمان از غم من ابري شد 
اما نگريست...
شايد او از لبه رسوايي ، مثل من مي ترسد
كاش باراني مي شد ، آسمان دل من ... !



کاش بودی تا دلم تنها نبود ... تا اسیر غصه ی فردا نبود
کاش بودی تا نگاه خسته ام ... بی خبر از موج و از دریا نبود
کاش بودی تا دو دست عاشقم ... غافل از لمس گل مینا نبود
کاش بودی تا زمستان دلم ... اینچنین پر سوز و پر سرما نبود
کاش بودی تا فقط باور کنی ... بعد تو این زندگی زیبا نبود

رهایم کن برو ای عشق از جانم چه می خواهی
به سوهان غمت روح مرا پیوسته می کاهی
مگر جز مهرلانی از تو و چشمت چه می خواهم
تو خود از هرکسی بهتر از احساس من اگاهی
نیازی نیست تا پنهان کنی از من نگاهت را
گواهی می دهد قلبم مرا دیگر نمی خواهی
غزل هایم زمانی روی لب های تو جاری بود
ولی امروز در چشمت نمی ارزم پر کاهی
دلم خوش بود گهگاهی برایت شعر می خواندم
تو هم سر می زدی ان روزها از کوچه ها گاهی
برو هر جا که می خواهی برو اسون باش اما
مواظب باش مثل من نیفتی در چنین چاهی
از اینجا می روم تنها مرا دیگر نخواهی دید
نخواهم برد در این راه با خود هیچ همراهی
+ نوشته شده در سه شنبه 21 آذر1385ساعت 3:45 بعد از ظهر  توسط طبیب
|
يک عصر سرد پاييز ، يک نيمکت خالي ، و برگهاي زردي که
با همان نسيم آرام باد بر زمين ميريزند....!
يک بغض غريب در گلويم ، يک احساس بر باد رفته در وجودم ، يک
روياي محال در خيالم ، با پاهاي خسته و دلي نا اميد از اين زندگي همچنان
قدم ميزنم با همان دل شکسته و دلتنگ.....
دستان خالي ام ، قلبي پر از آرزو در دل اما نا اميد ، صحنه تلخ غروب
در ميان برگهايي که از درختان مي افتند....
دلم خيلي گرفته است و دلتنگ تو هستم عزيزم....
بيا و با حضورت دستان گرمت را در دستان سردم بگذار ، اين پاييز سرد
را بهاري کن ، و به اين برگهاي زرد و خسته جاني تازه ببخش.....
بيا تا دوباره با دلي پر از اميد و دلگرمي با حضور تو اينبار
عکس پاييز را زيباتر از بهار برايت نقاشي کنم

+ نوشته شده در سه شنبه 21 آذر1385ساعت 3:24 بعد از ظهر  توسط طبیب
|

ای محبوب دل عشق ابدیم به یادم باش.تا به عشق بهار عطر اگین،عطر
گلها را نثارت کنم تا به داغی
تابستانی بارانی نرم را نثار سایه سار وجودت کنم.
از عشق تو گلخانه ای در قلبم دارم که همیشه شکوفاست. پس تنها تو
بیادم باش که یادت مرا تا اوج
بودن می برد. با یاد تو لحظه به لحظه زندگییم زیباتر از گذشته خیال و
فرداهای نا ممکن میشود پس ای
فرشته نجات بخاطر خدا بیادم باش
+ نوشته شده در سه شنبه 21 آذر1385ساعت 3:21 بعد از ظهر  توسط طبیب
|
صــدف دیـن خـدا را دُر یـکدانه توئی
قدمی رنجه نما صاحب این خانه توئی
دگر بار نیمه شعبان، خجسته میلاد مولایمان فرارسیده و باز دستهای خالی و چشم امیدمان به آستان پر مهر و عطوفت آن یار مهربان است
امروز شهرمون (خوی)سراسر چراغونی شده برای فردا .خدا کسانی که در این راه کمک میکن
دلشونو شاد و کارشونو ذخیره اخرتشون قرار بده 
ان شاالله


+ نوشته شده در جمعه 17 شهریور1385ساعت 7:16 بعد از ظهر  توسط طبیب
|
یا علی ذاتت ثبوت قل هم الله احد
نام تو نقش نگین ا لله الصمد
لم یلد از مادر گیتی ولم یولد چو تو
لم یکن بعد از نبی مثلت له کفوا احد
یا مهدی ادرکنی

+ نوشته شده در جمعه 17 شهریور1385ساعت 7:9 بعد از ظهر  توسط طبیب
|